رفتن های سخت...

خرید بک لینک

سه بار تا الان اتفاقات دیروزمو نوشتم و پاک کردم

خیلی با جزییات و طولانی میشد

روز خوبی نبود اصلا... حالم میتونست باقی بمونه به همون شکل ولی وجود ف و سین باعث شد اروم شم و یادم بره و برگردم به روال عادی

خوبه که دوستهایی داشته باشیم که همراه تمام لحظاتمون باشن,نه فقط لحظات خوشی یا نیازمندی خودشون •_•

حتی فکر به اینکه میم.جیم عزیزم تا چندماه دیگه ممکنه بره و منم هیچوقت نبینمش عذابم میده.و بدتر اینکه منو محدود کرده به خودم

دیروز واقعا خسته بودم..از محدودتهایی که خودم ایجاد کردم..از شب نخوابیدن ها و درس خوندن هایی که توی اون لحظات اجباری بودن. وگرنه میتونستم چندساعت عقب نشینی کنم و به حال خودم برسم..از نگرانی واسه اینده ام...از استرس..از امتحان..از همه چیز

ولی با همون حال درس خوندم اونم منحصرا ادبیات! و مثل پارسال بازم فقط نصفشو خوندم:)) ولی ولی با این وجود 5% پیش دانشگاهی رو هم گرفتم*_*

ساعت یازده من و سین خوابیدیم و ساعت دو صدام کرد که لیمو بیدار شو:| تا نیم ساعت بعدش هی با التماس و خواهش که بذار بخوابم گذشت ولی بعدش تا صبح درس خوندیم

ظهر هم از 11 تا 2 خوابیدم:/ به طرز وحشتناکی دور چشمام سیاه شده از بی خوابی این مدت

ولی مامان درست میگه اگه نتیجه بده ارزششو داره:) توکل به خدا

#همانا فیزیک از انچه که ما فکر میکنیم به ما نزدیکتر است:|

#ازمون جامع جمعه نیز

#دوران جمع بندی نیز

:)) همین دیگه فعلا چیزی جز اینا نزدیک نیست:))

15.در دل و جان خانه کردی عاقبت,هر دو را دیوانه کردی عاقبت!...

ما را در سایت 15.در دل و جان خانه کردی عاقبت,هر دو را دیوانه کردی عاقبت! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 19:06

صفحه بندی